زهر هجران
زهر هجران
درد عشقی کشیده ام که مپرس
زهر هجری کشیده ام که مپرس
گشته ام در جهان و آخر کار
دلبری برگزیده ام که مپرس
آنچنان در هوای خاک درش
می رود آب دیده ام که مپرس
من به گوش خود از دهانش دوش
سخنانی شنید ه ام که مپرس
سوی من لب چه می گزی که مگوی
لب لعلی گزیده ام که مپرس
بی تو در کلبه ی گدایی خویش
رنجها یی کشیده ام که مپرس
همچوحافظ غریب در ره عشق
به مقامی رسیده ام که مپرس
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم آبان ۱۳۸۵ ساعت 15:27 توسط l3@h@l2
|
من گرفتار سنگینی سکوتی هستم