تبليغاتX
قصه ی غروب و در یا

گفتی...گفتم...

گفتی: عاشقمی.

گفتم :دوستت دارم.

       گفتی: اگه یه روز نبینمت می میرم.

   گفتم:من فقط ناراحت می شم.

     گفتی:من به جز تو به کسی فکر نمیکنم.

    گفتم:من اتفاقا به خیلی ها فکر می کنم.

گفتی:تا ابدتو قلب منی.

گفتم:فعلا تو قلبم جا داری.

گفتی:اگه بری با یکی دیگه من خودمو می کشم.

گفتم:اما اگه تو بری با یکی دیگه من فقط دلم می خواد طرف رو خفه کنم.

  گفتی:............

گفتم:............

فکر کردی فرق ما کجا بود؟

فرق ما اینه که تو دروغ گفتی. 

 

 


 

نوشته شده توسط بهاره در پنجشنبه بیست و پنجم مرداد 1386 ساعت 14:38 موضوع | لینک ثابت


دلم...

کاش با عشق آشنا می شددلم

ازغم دنیا رها می شد دلم

مشرق مهروفا می شد دلم

با زلال چشمه ی جوشان دوست

کاش در خلوتگه شام و سحر

پاک چون آیینه ها می شد دلم

وز نیایش با خدا می شد دلم

در فراق لاله های سرخ باغ

می سرودم با سپیده شعر صبح

مطلع شعر وفا می شد دلم


 

نوشته شده توسط بهاره در پنجشنبه بیست و پنجم مرداد 1386 ساعت 14:15 موضوع | لینک ثابت


جان عشاق

از استاد دینی پرسیدند عشق چیست؟ گفت:حرام است.

از استاد هندسه پرسیدند عشق چیست؟ گفت:نقطه ای که حول نقطه ی قلب جوان میگردد.

از استاد تاریخ پرسیدن عشق چیست؟ گفت…

گفت : سقوط سلسله ی قلب جوان.

از استاد زبان پرسیدند عشق چیست؟ گفت:همپای love است .

از استاد ادبیات پرسیدند عشق چیست؟ گفت : محبت الهیات است .

از استاد علوم پرسیدند عشق چیست؟ گفت : عشق تنها عنصری هست که بدون اکسیژن می سوزد.

از استاد ریاضی پرسیدند عشق چیست؟ گفت : عشق تنها عددی هست که پایان ندارد .


 

نوشته شده توسط بهاره در دوشنبه بیست و دوم مرداد 1386 ساعت 11:20 موضوع | لینک ثابت


تقدیم به عشق

جز نام عزیزت کسی درنظرم نیست

تقدیم به عشق

تقدیم به سایه هایی که رنگ میگیرندوزندگی می بخشند

تقدیم به تو که دوستم داری ودوستت دارم

تقدیم به نغمه هایی که در سکوت سینه ات می ماند

تقدیم به روح پاک تو

به ستارگان روشن

 به کبودی افقها

به گل وگیاه و صحرا

به غروب شهر عاشق

که دلی شکسته دارد

که تو را زجان پرستم

به تمام عشق و هستی

به خدا اگر بنالم

به خدا اگر بخندم

تویی آخرین بهارم

تویی آخرین وداعم


 

نوشته شده توسط بهاره در یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386 ساعت 14:36 موضوع | لینک ثابت


تو رو خدا نرو!

تو رو خدا نرو!
 
آی آدما، آی غنچه ها، آی کوچه ها، تو رو خدا بگین نره

پیاده ها ،سواره ها ،مسافرای جاده ها، تو رو خدا بگین نره
تو رو خدا بگین نره، اگه بره، من حرفامو به کی بگم؟

آخه من هم عاشق شدم، داره میره ،من چی بگم؟

آهای شبا ،ستاره ها، ترانه ها، اگه بره، قشنگی ها رو میبره

آی آدما، مسافرا ،پنجره های کوچه ها، تو رو خدا بگین نره

عاشق شدم ،اون می دونه، واسه همین داره میره

اگه بره، کی تو شبام، شعرام رو از من می گیره؟

نرو ،بمون، اگه کمم ،عاشق شدم خیلی زیاد

یادش به خیر،چه زود گذشت ،اون اولا یادت میاد؟

مترسکی غریب بودم ،تنها بودم، ساکت و بی صدا بودم

قشنگ بودی، بچه بودم، از آدما جدا بودم

یه حرفی موند، توی دلم ،بهت بگم ،از روزی که گفتی میرم

خواستم بگم ،دوستت دارم ،دوستت دارم ،دوستت دارم

نه خنده ها، نه گریه ها، نه اونهمه ترانه و گلایه ها

هیچی به یادت نمیاد، نه بوسه و نه کوچه و نه سایه ها

داره میره ،تا دوباره، ساکن اون شبها بشم

تو باغ سرد لحظه هام، مترسکی تنها بشم

عمر منم با رفتنت ،انگاری رو به آخره

منم می خوام عاشق بشم، تو رو خدا بگین نره

می خواد بره ،تنها بره، تو فکر راه سفره

آی آدما ،ستاره ها ،مسافرا، تو رو خدا بگین نره


 

نوشته شده توسط بهاره در دوشنبه پانزدهم مرداد 1386 ساعت 23:27 موضوع | لینک ثابت


با من مدارا کن...

با من مدارا کن

جام دلم پر از شراب عاشقی ها کن

در دست من دست وفا بگذار

تازیرپایت فرش سازم هستی خودرا

بگذارتاهمچون پرستوها

درکنج آن دل آشیان سازم

من آن قفس رادوست می دارم

بگذارتاخودرانهان سازم

آه!ای تمام هستیم ازتو

ای شوروحال وهستیم ازتو

روزی مباداآرزوی این و آن گردی

روزی مباداآشنای این وآن گردی

روزی مبادابگذری از آن چه می گویی

روزی مبادا پانهی برآنچه

می جوییگرآشنای این وآن گردی

گربادلم نامهربان گردی

می میرم ازوحشت ازاندوه تنهایی

چون لاله درصحرای رسوایی


 

نوشته شده توسط بهاره در دوشنبه پانزدهم مرداد 1386 ساعت 22:21 موضوع | لینک ثابت


نمی خواهم...

 نمی خواهم به جز من دوستدار دیگری باشی

برای لحظه ای حتی کنار دیگری باشی

نمی خواهم صفای خنده ات را دیگری بیند

نمی خواهم کسی نامش به لبهای تو بنشیند

نمی خواهم که نقش چهره ای در خاطرت ماند

نمی خواهم نگاهی در نگاه پاکت آمیزد

نمی خواهم به غیر از من بگیرد دست تو دستی

نمی خواهم کسی پایت شود در راه این هستی

نمی خواهم جدایی در میان ما سایه اندازد

خیال دیگری بنیان عشق ما براندازد


 

نوشته شده توسط بهاره در دوشنبه پانزدهم مرداد 1386 ساعت 22:19 موضوع | لینک ثابت


   مرمرناز

تو میدانی که لبخندت چه زیباست

چنان چون خنده ها گل در بهاران

چنان چون مژده ی عمری دوباره

به نومیدان و بر غم آشکاران

تومی دانی در اعماق نگاهت

هزارارن قصه ناگفته داری

نمی دانی مگر جانم فدایت

که چون من عاشقی آشفته داری

تو می دانی خدا تک قامتت را

بسان سرو شیراز آفریده

در اندام تو رازی کرده پنهان

تو را از مرمر ناز آفریده

تو می دانی صدف های دو چشمت

در این دنیای هستی بی نظیرند

دو افسونگر،دو عاشق کش،دو مجنون

دو تا صیاد مست وشیر گیرند

تو می دانی که عناب لبانت

دوای درد طاقت سوز دوریست

 

شمیم عنبر آگین دو زلفت

به دیده توتیای درد کوریست

گو با من سخن از مهربانی

امیدم ده،نگاهم کن،وفا کن

جدایی از تو سخت و ناگوار است

جدایی را زبین ما جدا کن

تو از آینده روشن سخن گو

کلامت آشنا با آفتاب است

نگاهم کن نگاهی عاشق آرام

بلا گردان چشمانت شباب است


 

نوشته شده توسط بهاره در دوشنبه پانزدهم مرداد 1386 ساعت 22:17 موضوع | لینک ثابت


تورا من به قدرخد ا دوست دارم

تو راچون نسیم صبا دوست دارم

تو را چون حدیث وفا دوست دارم

چو حل گشته ام در وجود تو با حزن

تو را از من و ما جدا دوست دارم

دلم را کسی جز تو کی می شناسد

تو را ای به درد آشنا دوست  دارم

چو بیمار جان بر لبم از جدایی

گل بوسه را چون دوا دوست دارم

به شبهای تاریک تلخ وجدایی

خیال تو را چون دعادوست دارم

قسم بر دو چشم غم انگیز مستت


 

نوشته شده توسط بهاره در دوشنبه پانزدهم مرداد 1386 ساعت 22:14 موضوع | لینک ثابت


لحظه ی دیدار

کاش می شداشک راتهدید کرد

مدت لبخند را تمدید کرد

کاش می شد در میان لحظه ها

لحظه دیدار را نزدیک کرد

کاش می شد لحظه ای را پرواز کرد

حرفهای تازه را آغازکرد

کاش می شد خالی ازتشویش بود

برگ سبزی تحفه درویش بود

 


 

نوشته شده توسط بهاره در دوشنبه پانزدهم مرداد 1386 ساعت 8:20 موضوع | لینک ثابت


ای خوش آن نامه که بانام توآغازکنم

باتوازاین دل سرگشته سخن سازکنم

ای خوش آن لحظه که از خلوت خویش

ازدرون نام تورادم به دم آوازکنم

به هواخواهی جانان شده ام شهره شهر

باحریفان جفاپیشه ،چرارازکنم؟

ای خیالت نفس پاک نسیم خوش عشق

خوش بودباتواگرعقده دل بازکنم

دست تقدیراگربال وپرم بگشاید

سوی محبوب از این غمکده پروازکنم 


 

نوشته شده توسط بهاره در دوشنبه پانزدهم مرداد 1386 ساعت 7:16 موضوع | لینک ثابت