تبليغاتX
قصه ی غروب و در یا

تو را من به قدر خدا دوست دارم

تورا من به قدرخد ا دوست دارم          

تو راچون نسیم صبا دوست دارم

تو را چون حدیث وفا دوست دارم

چو حل گشته ام در وجود تو با حزن

تو را از من و ما جدا دوست دارم

دلم را کسی جز تو کی می شناسد

تو را ای به درد آشنا دوست  دارم

چو بیمار جان بر لبم از جدایی

گل بوسه را چون دوا دوست دارم

به شبهای تاریک تلخ وجدایی

 خیال تو را چون دعادوست دارم

قسم بر دو چشم غم انگیز مستت

تو را من به قدر خدا دوست دارم

 

 


 

نوشته شده توسط بهاره در پنجشنبه بیست و پنجم آبان 1385 ساعت 15:30 موضوع | لینک ثابت


زهر هجران

زهر هجران

درد عشقی کشیده ام که مپرس

زهر هجری کشیده ام که مپرس

گشته ام در جهان و آخر کار

دلبری برگزیده ام که مپرس

آنچنان در هوای خاک درش

می رود آب دیده ام که مپرس

من به گوش خود از دهانش دوش

سخنانی شنید ه ام که مپرس

سوی من لب چه می گزی که مگوی

لب لعلی گزیده ام که مپرس

بی تو در کلبه ی گدایی خویش

رنجها یی کشیده ام که مپرس

همچوحافظ غریب در ره عشق

به مقامی رسیده ام که مپرس


 

نوشته شده توسط بهاره در پنجشنبه بیست و پنجم آبان 1385 ساعت 15:27 موضوع | لینک ثابت


دلم گرفته

دلم گرفته به اندازه وسعت تمام دلتنگی های عالم
شیشه قلبم آنقدر نازك شده كه با كو چكترین تلنگری میشكند
دلم می خواهد فر یاد بزنم ولی واژه ای نمی یابم كه عمق دردم را در فریاد منعكس كند فریادی در اوج سكوت كه همیشه برای خودم سر داده ام
دلم به درد می اید وقتی سر نوشت را به نظاره مینشینم
كاش می شد پرواز كنم
پروازی بی انتها تا رسیدن به ابدییت...................
كاش می شد
در میان هجوم بی رحمانه درد خودم را پیدا كنم
نفرین به بودن وقتی با درد همراه است
بغض كهنهای گلویم را میفشارد
به گوشهای پناه میبرم
كاش این بار هم كسی اشكهایم را نبیند


 

نوشته شده توسط بهاره در چهارشنبه بیست و چهارم آبان 1385 ساعت 20:0 موضوع | لینک ثابت


رشته مهر

رشته مهر                   

دل بریدم از همه خلق جهان

 به تو پیوسته ام ای مایه جان

پس مرا یکه وتنها مگذار

مست و افتاده واز پا مگذار

رشته مهر تو شد زنجیرم

گر جدا از تو شوم می میرم


 

نوشته شده توسط بهاره در چهارشنبه بیست و چهارم آبان 1385 ساعت 19:20 موضوع | لینک ثابت


دلتنگی

        

 

دل یخ زده است در کویر تنهایی       و تو را می جوید

و گاهی نیز هوایش ابری میشود.....

هوای خانه چه دل گیر میشود گاهی     از این زمانه دلم سیر می شود گاهی

عقاب تیز پز دشت های استغنا               اسیر پنجه تقدیر می شود گاهی

صدای زمزمه عاشقانه آزادی                   فغان و ناله شب گیر می شود گاهی

نگاه مردم بیگانه در دل غربت                   به چشم خسته من تیر می شود گاهی

مبرز موی سپیدم گمان به عمر دراز         جوان ز حادثه ای پیر می شود گاهی

بگو اگر چه به جایی نمی رسد فریاد           کلام حق دم شمشیر می شود گاهی

بگیر دست مرا آشنای درد بگیر                   مگو چنین و چنان دیر می شود گاهی

به سوی خویش مرا می کشد چه خون و چه خاک       محبت است که زنجیر می شود گاهی 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


 

نوشته شده توسط بهاره در شنبه بیستم آبان 1385 ساعت 19:52 موضوع | لینک ثابت


باغ عشق

  باغ عشق                         

باز قلبم عشق را در خویش باور می کند

باتمام لحظه های بی کسی سر می کند

باز قلب عاشقم گردیده سرگردان چو باد

روی دوش ابرها هرلحظه بستر می کند

خاطرات با تو بودن همچو گل در باغ عشق

خلوت بی انتهایم رامعطر می کند

خاطراتت شعرهای ناتمام زندگیست

شعرهایی را که دل هر روز از بر می کند

با تو جان بی قرارم از سپیدی پر است

بی تو بودن لحظه هایم را مکدر می کند

 


 

نوشته شده توسط بهاره در شنبه بیستم آبان 1385 ساعت 12:38 موضوع | لینک ثابت


بیاکه....

. . . ترانه ای باش میان این سكوت تنگ و تاریك . . .

در آغوشم بگیر میان این تگرگ غصه ها . . .

من خسته ام . . .

دلم برای چشمانت تنگ میشود . . .

كه بیایی با كوله باری از ترانه . . .

كه صد پاره كنی لحظه های درد آلودم را . . .

بیا كه فرصتی نمانده . . .

من برای داشتن لحظه ای از تو تمام داشته ام داده ام . . .

بیا كه فرصتی نمانده . . .



 

نوشته شده توسط بهاره در شنبه بیستم آبان 1385 ساعت 9:35 موضوع | لینک ثابت



 

نوشته شده توسط بهاره در جمعه نوزدهم آبان 1385 ساعت 21:4 موضوع | لینک ثابت